تبليغاتX
سعيد تك و تنها

سعيد تك و تنها







تـوضـیـحـات

 سلام...
دومین روز از اولین ماه گرم سال . در سالی که برچسبش 1371 بود . و در شهری که نگینی است بر کویر . و در مدرسه ای که شاید تعهد گیری میکند عوض پرورش استعداهای درخشان . شهید صدوقی که باشد جوات شرقی .
در ضمن این وبلاگ یک وبلاگ شخصی بوده که متعلق به هیچ گروه و جهت گیری خاصی نیست .
سعید شیخ
ba bye...




ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک



آ ر شـیـو
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


لـیـنـکهـا
سایت خداي سمپاد
نجواي قلم(محمدرضا باقري)
جغجغه
هنر جغجغه
ابولفضل(سمپاد يزد)
نهيق
سمپادیهای صورتی
بي سوادها
تيزهوشان يزد(اولي ها)
F A B R E G A S
چشم ها را بايد شست...
ميلاد سمپادي
سالار
سمپاد يزد
تيزهوشان يزد(star)
برگی از زندگی
*آمار وبلاگ *

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS







به نام خدا...
سلام خدمت همه ی دوستان عزیز....ببخشین اگه دیر شد... باید زودتر این پست رو میزدم ولی به دلایلی نا معلوم نتونستم....
۹ ماه درس و شادی و خستگی درس خواندن تمام شد. بعد از سپری شدن چندی از تیر با اتفاقات شاید خوب و شاید بد دستم به قلم نمی رفت...اتفاقاتی که می تونم بگم من رو از حس و حال کودکی و یا خامی در آورد که بدون شک مهمترینش  روز ۲ تیر ، روز تولد خودم بود. شاید یکی از بهترین تولد ها را پشت سر گذاشتم با مدیریتی سخت... " همین جا از دوستام که اومدن تشکر میکنم "  به زودی چند تا عکس ازش میزنم...
توی این جشن فهمیدم که وقتی مدیریت جشن « تازه یک جشن » اینقدر سخت باشه ، خدا داند مدیریت های بزرگ چه قدر سخته....
دست روزگار اشک مرا جاری ساخت تا بفهماند که در ضلال ترین نقطه ی تنهایی نورانی ترین را می توان یافت..همیشه اوست که میماند. خدا و بس... یکی از دوستام بهم می گفت که وقتی تنها شدی به چیزای خوب فکر کن ..به خدا فکر کن..جدا" راست می گفت...
 
یا رب سببی ســـاز که یارم به سلامت            باز آید و برهاندم از بند ملامت
 
همیشه برخوردهای بزرگان است که از آدم مرد میسازد ، چه یک دوری طولانی ، چه کوتاهترین سخن ها .شاید در بلند ترین گفتارها نتوان چنانکه باید از کوتاهترین دوری ها درس زندگی آموخت... قصد داشتم یه پست واسه تموم شدم مدارس و ۳ ماه ندیدن دوستامون ، خاطرات ، غم ها و شادی هایی که توی ۹ ماه داشتیم بزنم.. مطلبی بنویسم که به دور از هرگونه جهت گیری و هدف خاصی باشه که حداقل دیگه توش دعوا و جدال نشه...
روز اول مدرسه ، دلمون به این خوش بود که مدرسه عوض شده ایول.چه ساختمونی ..چه عشقی بکنیم امسال.. ولی وقتی پا توی مدرسه گذاشتیم به جای این که شوق و ذوق کنیم ..فقط سکوت کردیم ..هیچی نداشت.. """ مانور اضافی جایز نمیباشد! """ . به مرور زمان همه چیز داشت خوب پیش می رفت . مدرسه به تدریج در حال ساخته شدن بود ..کولر آوردند (( چه عجب ! )) ولی نه برق داشتیم نه آب.. بهمون آب و برق دادن زورکی.....به مناسبت دهه ی فجر شوفاژ مدرسه شروع به کار کرد.. هرجوری بود تونستیم دست همسایگان را در مسابقات علمی از پشت ببندیم.. پشت سر هم افتخار.. انتخاب یزدی به عنوان یکی از اعضای ۶ نفره ی تیم المپیاد ایران... رتبه آوردن دوستام در خوارزمی... موفقیت بچه های روبوکاپ در مسابقات کشوری و ایران اپن... قبول شدن دسته جمعی دوستان در المپیاد ها ( کامپیوتر و ریاضی ) ، حالا مسابقات دیگه مثل مسابقات فرهنگی- هنری که گل کاشتیم بماند...
خلاصه روزای خوب و خوشی را طی یکسال گذروندیم... توی شادیهامون و غمهامون کسی رو  تنها نذاشتیم..دست استبداد را کوتاه کردیم....فتنه های اطرافیان را برای به هم زدن جو مدرسه خنثی کردیم... در کل یک سال تحصیلی را با غم یا شادی به پایان رساندیم.... مهم این بود که  گسستن ریسمان دوستی بین ما پسران کار ساده ای نبوده ، نیست و نخواهد بود..همین اصلشه....
در پایان اینجوری میگم:
"در کلاس محبت ، پشت نیمکتهای صمیمیت درس عشق و دوستی و یکی شدن را آغاز کردیم....
حال به آخرین درسش رسیدیم..درسی که خوبست تو هم آنرا بدانی..:
عشق باید ورزید به همسفر زندگی و باید ماندگار بود در قلب یاران..
پس ای دوست ! ای مهربان ! ای همسفر ! 
همیشه به یاد تو خواهم بود  وهیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد..... "
" به دنبال روزنه ای می گردم در کوچه پس کوچه های خیال پرواز می کنم و تنهایی خود را در لا به لای اشکهایم پنهان می کنم....
گله دارم از همه ی نیرنگ ها . از ادمهایی که فقط خود را می بینند....
ای کاش میشد آیینه ها رو در هم شکست..."
 
 happy my birthday
 
خوشحالم که متن من این لیاقت رو داشت که شما تا پایانش رو بخونین... مرسی از لطفتون... نظراتتون مثل همیشه راهگشای من خسته خواهد بود.....     با تشکر

نویسنده: saeed
ساعت: 5:38 بعد از ظهر
تاریخ:
چهارشنبه 19 تیر1387

 


لازم به ذکر است که اقای نی ساز در مسافرت خارج از استان به سر میبرند و دسترسی به اینترنت ندارند ! در حال اعتکاف و خود شناسی هستن !
بسی ناراحتیم که این کره خر ، در این وبلاگ ، به جای ایشان نظر دادند !
شاید کره خر خودشان باشد ، لابد باید تحقق کرد !
متاسفانه موبایل ایشان هم طی یک عملیات انتهاری توسط خانواده ی محترم به یغما برده شده ! لکن مانده ایم چگونه با وی ارتباط برقرار کنیم !
دوستان تصمیم گرفتند که با کره خر ایشان تماس بگیرند که متاسفانه هیچ کس در شان بزرگوار خود همچین مقامی را ندید !
حال باید ایستاد تا حضرت استاد از سفر معنوی خود به بیابان های حومه بازگردند !
اما بسی مشعوف گشتیم از طنز پردازیمان !


طی عملیاتی که در لحظاتی قبل توسط اکیپ اجرایی غول اباد ، صورت گرفت مشخص شد که اقای نی ساز با پیدا کردن یک عدد تلفن عمومی در کنار معبدگاه خود ، به طریقتی که همگان را انگشت به دهان کرد و گذاشت تا در اتاق حق تعالی ایستاده باشند ، به سرعت خبر دادند که اتهامات وارده را تکذیب می کنند و اصرار کردند که اعلام داریم ، تا عده ای که خود را به جای کره خر ایشان جا زدند ، رسوا شوند . لکن دیگر نیازی به طی طریق ایشان برای حل مسئله ی پیش امده نیست ، و امیدواریم هر چه زودتر سالم ، ایشان از این سفر پر خیر و برکت معنوی به اغوش ما برگردند ! اما فی نفسه الهامات غیبی که ایشان را خبر دادند ، ممکن است از نوع موج رادیویی Fm باشد ، اما از انجایی که عده ای در مکتب استاد حضور بی شائبه ای داشتند ، این عامل را نهی می کنند حتی از فکر کردن !

لازم است کره خری دیگر را مظنون به این ماجراهای قبیحانه باید یافت .

گزینه های احتمالی در دست بررسی هستند .

(*موج رادیویی Fm ، ایهام ندارد ! )


در ضمن می بایست اعلام کرد که ایشان (حضرت ایات عظام ) حاج محمد صابر نی ساز " علیه و ابائه ی درود و سلام " تا حال و فی نفسه از واژه ای بنام وبلاگ خبر نداشتند و هر چند خواستند بدانند تا بتوانند فتوایی تازه صادر کنند ، تا اندر احوالات عده ای به سر اید ، نتوانستم خود را قانع کنم به این کار . حال استاد دلگیرند ، از اینکه ما ایشان را خبر دار نکردیم !

(* واژه ی قانع ایهام ندارد !)


 اما طبق اخرین خبرهای مواصلاتی حاکی از ان است که محمدرضا باقری و دوستان وی در شورای سیاست گزاری خود بدنبال کره خری هستند که وبلاگ را اینچنین نگاشته است . فی الحال باید منتظر بود تا عامل اصلی به سلاخی سپرده شود !


ان چه که مهم است اینست که باید هابیل و قابیل را شناخت تا به درگاه حق تعالی که در اتاقشان همیشه گشوده است ، سپرده شوند و دیگر هیچ !

(* در خطاب به همه : همه ی ملت طنزپردازی را به قریحه دارند !)


جانمان از اصرارهای استاد به سوز امد و گفتیم که وبلاگ چیست ! ایشان هم فتوایی درخور مقام خویش صادر فرمودند ! بی درنگ !

فتوای ۳۲۵۰ :

بسمه تعالی - با توجه و اظهار عبودیت و تواضع در برابر حق عهد شود ، با معنویت است و ادای وظیفه است تا زمانی که دختری از جنس صورتی محفل ارای محافل ایشان نباشد .

فتوای ۳۲۵۱ : تا فردا ، پس از تشکیل جلسه ی منوط به شورای سیاست گزاری اصل ۱۷ ، نظر دادن برای خود و غیر ، حرام است و احتیاط واجب دوری از ان است .

والسلام علیکم - حاج محمد صابر نی ساز


Mr Bagheri

To pink : Cut Your Coat According To Your Cloth


نویسنده: saeed
ساعت: 4:17 بعد از ظهر
تاریخ:
سه شنبه 4 تیر1387

 


اين متن توسط اینجانب (محمدرضا باقری) نوشته شده و تمامی حواشی معمول و غیر معمول ان مربوط به اینجانب می باشد ٬ اگر هم کسی مایل به فحش کشیدن به سراپای وجود من هست ، تو وبلاگ شخصی خودم نظر بده  :

۱(۱۶-۱۷)- اول از همه تولد سعید مبارک باشه !

۲(۱۵-۱۷)- مراسم دیروز کاملا در صحت و سلامت برگزار شد و جز اندک دقائق پایانی که به دلیل برداشت های متعدد از متن فرزانگانیها بود ، حادثه ی خاصی در بر نداشت . اما موبایل های ما خش افتیده و کسی جوابگو نیست . تازه قاب اصلی موبایل بوده .

۳(۱۴-۱۷)- کلیپ پایان کار (اهنگ عطاران ) به خواهش من و اعتمادی از اقای میرشمسی تهیه و پخش  شد که فکر میکنم ، فوق العاده بود . اگر هم نبود دیه بی سلیقگی من بوده .

4(۱۳-۱۷)- به سرکارخانم باغشاهی بابت کسب رتبه ی برتر و همچنین ، کسب جایزه ی زیباترین پل تبریک میگم . و امیدوارم همیشه موفق باشن . و انصافا پل خیلی قشنگی بود . تازه روی سن که در فاصله ی نزدیکی از من وایساده بودن ، احساس کردم وحشتناک اعتماد به نفس دارن . حالا برداشت من این بود .

5(۱۲-۱۷)- از زحمات اقایان دشمن فنا ، جلالی ، شکاری و شکاری فر نهایت تقدیر و تشکر را دارم .

6(۱۱-۱۷)- از اقای خلیل دهقان هم بابت حضور خودشون در مراسم تشکر میکنم .

۷(۱۰-۱۷)- متن لوح های تقدیر ، اعم از مسئولین و برگزیدگان رو من نوشتم ، امیدوارم ببخشین اگه بد بوده .

۸(۹-۱۷)- متنی که خانم قانع خواندند از نظر نگارش عالی بود اما جای خواندن این متن در محافل خصوصی فرزانگان بود و نه در جمعی که بسی پسر حضور داشتند .

۹(۸-۱۷)- از خانمی هم که از پلشون عکس گرفته نشده بود ، هم معذرت میخوام . شاید اسباب ناراحتی ایشان رو هم فراهم کردیم .

۱۰(۷-۱۷)- امیدوارم همچین مراسمی سالیان سال ادامه داشته باشه ، اما من دیگه اخرین مراسمی بود که حضور داشتم .

۱۱(۶-۱۷)- بازم تاکید میکنم که متن سرکار خانم قانع واقعا عالی بود . اگر دوستان توجه داشتند من حتی برای این متن دست زدم ، اما از لحاظ محتوا کاملا مخالف خواندن همچون متنی در این نوع محافل هستم . البته مقصر اونی که متن رو تو برنامه گنجانده و به عواقب اون توجه نداشته .

۱۲(۵-۱۷)- در پایان کار از حسین بوذرجمهری و محمد اعتمادی و سعید شیخ و علیرضا میرشمسی و خودم و ابوالفضل باقیان و امیرحسین میرحسینی و سید احمد منتظری و نوید ابوالقاسمی نهایت تشکر را داریم (اولا ترتیب خاصی رعایت نشده و دوما فعل به اون دلیل جمع بسته شده که خودمون از خودمون قدردانی می کنیم ، اخه کسی از ما قدردانی نکرد این همه زحمت کشیدیم ، لااقل عقده ای نمی شیم ! )

موفق باشید و سبز (صحت امضا تایید میشود)


ضد خاطرات

دلم برایش تنگ می شود ، وقتی که بی صدا می گذارد بروم و بی صداتر رهایش می کنم ! دو طبقه بود و نوساز . در دامنه ی دور افتاده ترین نقطه ی شهر و افتاب رو . یک فرهنگ دوست ، عمارتش را اواسط زمین های ازاد و غول اباد نامی ساخته بود . طرف ، اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود ، به خط خوش و زمینه ی ابی و با شاخ و برگ . جواد شرقی .

تابلوی مدرسه هم حسابی بزرگ و خوانا بود و گویا در اثر سانحه ای دلخراش از ریخت و قیافه افتاده بود ، ان کلماتی که حتی تعادل خودشان را هم به زور حفظ می کردند .

درندشت و بی اب و ابادانی و ان ته رو به جنوب و جنوب غرب ، دیوارهای ورودی اش را با اجرهای گری مزین کرده بودند . شاید ، نه اصلا آکادمی افلاطون هم از وقتی پای شاگردانش به ان باز شد ، بدل به بیابانی برهوت شد . در بیابانی که زیر پای مدرسه گسترده بود ، که افتاب ، گاهی هم ، بر سرش می دوید !

این فکرها را همان روزی کردم که به مدرسه سر زدم و اخر سر هم به این نتیجه رسیدم که فرهنگ را باید در جایی علم کرد که مردمش فرهنگ را بشناسند . و مردم فرهنگ دوست غول اباد که حتی کوی خود را با کوی فرمانیه ی تهران قیاس می کنند .

دور حیاط دیوار بلندی بود ، درست مثله دیوار چین . سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ .

دو ضلع شمال شرق و جنوب غرب مدرسه ، کوچه بود ، کوچه هایی بالقوه ، که از وسط بیابان خالی می گذشتند و به خیابان اصلی می رسیدند ، که اتوبوس در ان می رفت و شاید درختی داشت .

به نظر می امد اگر یه خرده می دویدی ، تا دو ، سه سال دیگر هم برق مدرسه درست میشد و هم تلفنش . مدرسه اب نداشت ، نه اب خوراکی و شاید نه اب جاری . 

در بزرگ اهنی مدرسه هم برای خودش برو و بیایی داشت ، منتها بدست غیور مردان  ، خطه ی پهلوان خیز غول اباد ، یه کم که چه عرض کنم ، ولی کج و معوج شده بود !

تازه این نکته را هم باید متذکر شوم که در پی هجوم سراسیمه ی مسئولان وقت مدرسه ، به دبیرستان جدید ، برای دور ماندن فرهنگ دوستان پسر از فرزانگانی ها ، حالا درست ۱۲ پنجره یا بعبارتی ۶ کلاس از کلاس های همان پسران به حیاط مدرسه ای راهنمایی که از قضا دخترانه هم هست ، مشرف است !

بگذریم از وصف و شرح حال این شئ عجاب ، همان ساختمان و موقعیت مدرسه را عرض می کنم !

/صفحه ی ۱(۱۶-۱۷) از ۴ (۱۳-۱۷)متن خودم /


نویسنده: saeed
ساعت: 7:11 بعد از ظهر
تاریخ:
یکشنبه 2 تیر1387