تبليغاتX
سعيد تك و تنها - پل ماکارونی - سوء تفاهم - ضد خاطرات

سعيد تك و تنها







تـوضـیـحـات

 سلام...
دومین روز از اولین ماه گرم سال . در سالی که برچسبش 1371 بود . و در شهری که نگینی است بر کویر . و در مدرسه ای که شاید تعهد گیری میکند عوض پرورش استعداهای درخشان . شهید صدوقی که باشد جوات شرقی .
در ضمن این وبلاگ یک وبلاگ شخصی بوده که متعلق به هیچ گروه و جهت گیری خاصی نیست .
سعید شیخ
ba bye...




ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک



آ ر شـیـو
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


لـیـنـکهـا
سایت خداي سمپاد
نجواي قلم(محمدرضا باقري)
جغجغه
هنر جغجغه
ابولفضل(سمپاد يزد)
نهيق
سمپادیهای صورتی
بي سوادها
تيزهوشان يزد(اولي ها)
F A B R E G A S
چشم ها را بايد شست...
ميلاد سمپادي
سالار
سمپاد يزد
تيزهوشان يزد(star)
برگی از زندگی
*آمار وبلاگ *

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS






اين متن توسط اینجانب (محمدرضا باقری) نوشته شده و تمامی حواشی معمول و غیر معمول ان مربوط به اینجانب می باشد ٬ اگر هم کسی مایل به فحش کشیدن به سراپای وجود من هست ، تو وبلاگ شخصی خودم نظر بده  :

۱(۱۶-۱۷)- اول از همه تولد سعید مبارک باشه !

۲(۱۵-۱۷)- مراسم دیروز کاملا در صحت و سلامت برگزار شد و جز اندک دقائق پایانی که به دلیل برداشت های متعدد از متن فرزانگانیها بود ، حادثه ی خاصی در بر نداشت . اما موبایل های ما خش افتیده و کسی جوابگو نیست . تازه قاب اصلی موبایل بوده .

۳(۱۴-۱۷)- کلیپ پایان کار (اهنگ عطاران ) به خواهش من و اعتمادی از اقای میرشمسی تهیه و پخش  شد که فکر میکنم ، فوق العاده بود . اگر هم نبود دیه بی سلیقگی من بوده .

4(۱۳-۱۷)- به سرکارخانم باغشاهی بابت کسب رتبه ی برتر و همچنین ، کسب جایزه ی زیباترین پل تبریک میگم . و امیدوارم همیشه موفق باشن . و انصافا پل خیلی قشنگی بود . تازه روی سن که در فاصله ی نزدیکی از من وایساده بودن ، احساس کردم وحشتناک اعتماد به نفس دارن . حالا برداشت من این بود .

5(۱۲-۱۷)- از زحمات اقایان دشمن فنا ، جلالی ، شکاری و شکاری فر نهایت تقدیر و تشکر را دارم .

6(۱۱-۱۷)- از اقای خلیل دهقان هم بابت حضور خودشون در مراسم تشکر میکنم .

۷(۱۰-۱۷)- متن لوح های تقدیر ، اعم از مسئولین و برگزیدگان رو من نوشتم ، امیدوارم ببخشین اگه بد بوده .

۸(۹-۱۷)- متنی که خانم قانع خواندند از نظر نگارش عالی بود اما جای خواندن این متن در محافل خصوصی فرزانگان بود و نه در جمعی که بسی پسر حضور داشتند .

۹(۸-۱۷)- از خانمی هم که از پلشون عکس گرفته نشده بود ، هم معذرت میخوام . شاید اسباب ناراحتی ایشان رو هم فراهم کردیم .

۱۰(۷-۱۷)- امیدوارم همچین مراسمی سالیان سال ادامه داشته باشه ، اما من دیگه اخرین مراسمی بود که حضور داشتم .

۱۱(۶-۱۷)- بازم تاکید میکنم که متن سرکار خانم قانع واقعا عالی بود . اگر دوستان توجه داشتند من حتی برای این متن دست زدم ، اما از لحاظ محتوا کاملا مخالف خواندن همچون متنی در این نوع محافل هستم . البته مقصر اونی که متن رو تو برنامه گنجانده و به عواقب اون توجه نداشته .

۱۲(۵-۱۷)- در پایان کار از حسین بوذرجمهری و محمد اعتمادی و سعید شیخ و علیرضا میرشمسی و خودم و ابوالفضل باقیان و امیرحسین میرحسینی و سید احمد منتظری و نوید ابوالقاسمی نهایت تشکر را داریم (اولا ترتیب خاصی رعایت نشده و دوما فعل به اون دلیل جمع بسته شده که خودمون از خودمون قدردانی می کنیم ، اخه کسی از ما قدردانی نکرد این همه زحمت کشیدیم ، لااقل عقده ای نمی شیم ! )

موفق باشید و سبز (صحت امضا تایید میشود)


ضد خاطرات

دلم برایش تنگ می شود ، وقتی که بی صدا می گذارد بروم و بی صداتر رهایش می کنم ! دو طبقه بود و نوساز . در دامنه ی دور افتاده ترین نقطه ی شهر و افتاب رو . یک فرهنگ دوست ، عمارتش را اواسط زمین های ازاد و غول اباد نامی ساخته بود . طرف ، اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود ، به خط خوش و زمینه ی ابی و با شاخ و برگ . جواد شرقی .

تابلوی مدرسه هم حسابی بزرگ و خوانا بود و گویا در اثر سانحه ای دلخراش از ریخت و قیافه افتاده بود ، ان کلماتی که حتی تعادل خودشان را هم به زور حفظ می کردند .

درندشت و بی اب و ابادانی و ان ته رو به جنوب و جنوب غرب ، دیوارهای ورودی اش را با اجرهای گری مزین کرده بودند . شاید ، نه اصلا آکادمی افلاطون هم از وقتی پای شاگردانش به ان باز شد ، بدل به بیابانی برهوت شد . در بیابانی که زیر پای مدرسه گسترده بود ، که افتاب ، گاهی هم ، بر سرش می دوید !

این فکرها را همان روزی کردم که به مدرسه سر زدم و اخر سر هم به این نتیجه رسیدم که فرهنگ را باید در جایی علم کرد که مردمش فرهنگ را بشناسند . و مردم فرهنگ دوست غول اباد که حتی کوی خود را با کوی فرمانیه ی تهران قیاس می کنند .

دور حیاط دیوار بلندی بود ، درست مثله دیوار چین . سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ .

دو ضلع شمال شرق و جنوب غرب مدرسه ، کوچه بود ، کوچه هایی بالقوه ، که از وسط بیابان خالی می گذشتند و به خیابان اصلی می رسیدند ، که اتوبوس در ان می رفت و شاید درختی داشت .

به نظر می امد اگر یه خرده می دویدی ، تا دو ، سه سال دیگر هم برق مدرسه درست میشد و هم تلفنش . مدرسه اب نداشت ، نه اب خوراکی و شاید نه اب جاری . 

در بزرگ اهنی مدرسه هم برای خودش برو و بیایی داشت ، منتها بدست غیور مردان  ، خطه ی پهلوان خیز غول اباد ، یه کم که چه عرض کنم ، ولی کج و معوج شده بود !

تازه این نکته را هم باید متذکر شوم که در پی هجوم سراسیمه ی مسئولان وقت مدرسه ، به دبیرستان جدید ، برای دور ماندن فرهنگ دوستان پسر از فرزانگانی ها ، حالا درست ۱۲ پنجره یا بعبارتی ۶ کلاس از کلاس های همان پسران به حیاط مدرسه ای راهنمایی که از قضا دخترانه هم هست ، مشرف است !

بگذریم از وصف و شرح حال این شئ عجاب ، همان ساختمان و موقعیت مدرسه را عرض می کنم !

/صفحه ی ۱(۱۶-۱۷) از ۴ (۱۳-۱۷)متن خودم /


نویسنده: saeed
ساعت: 7:11 بعد از ظهر
تاریخ:
یکشنبه 2 تیر1387