به نام خدا...
سلام خدمت همه ی دوستان عزیز....ببخشین اگه دیر شد... باید زودتر این پست رو میزدم ولی به دلایلی نا معلوم نتونستم....
۹ ماه درس و شادی و خستگی درس خواندن تمام شد. بعد از سپری شدن چندی از تیر با اتفاقات شاید خوب و شاید بد دستم به قلم نمی رفت...اتفاقاتی که می تونم بگم من رو از حس و حال کودکی و یا خامی در آورد که بدون شک مهمترینش روز ۲ تیر ، روز تولد خودم بود. شاید یکی از بهترین تولد ها را پشت سر گذاشتم با مدیریتی سخت... " همین جا از دوستام که اومدن تشکر میکنم " به زودی چند تا عکس ازش میزنم...
توی این جشن فهمیدم که وقتی مدیریت جشن « تازه یک جشن » اینقدر سخت باشه ، خدا داند مدیریت های بزرگ چه قدر سخته....
دست روزگار اشک مرا جاری ساخت تا بفهماند که در ضلال ترین نقطه ی تنهایی نورانی ترین را می توان یافت..همیشه اوست که میماند. خدا و بس... یکی از دوستام بهم می گفت که وقتی تنها شدی به چیزای خوب فکر کن ..به خدا فکر کن..جدا" راست می گفت...
یا رب سببی ســـاز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت
همیشه برخوردهای بزرگان است که از آدم مرد میسازد ، چه یک دوری طولانی ، چه کوتاهترین سخن ها .شاید در بلند ترین گفتارها نتوان چنانکه باید از کوتاهترین دوری ها درس زندگی آموخت... قصد داشتم یه پست واسه تموم شدم مدارس و ۳ ماه ندیدن دوستامون ، خاطرات ، غم ها و شادی هایی که توی ۹ ماه داشتیم بزنم.. مطلبی بنویسم که به دور از هرگونه جهت گیری و هدف خاصی باشه که حداقل دیگه توش دعوا و جدال نشه...
روز اول مدرسه ، دلمون به این خوش بود که مدرسه عوض شده ایول.چه ساختمونی ..چه عشقی بکنیم امسال.. ولی وقتی پا توی مدرسه گذاشتیم به جای این که شوق و ذوق کنیم ..فقط سکوت کردیم ..هیچی نداشت.. """ مانور اضافی جایز نمیباشد! """ . به مرور زمان همه چیز داشت خوب پیش می رفت . مدرسه به تدریج در حال ساخته شدن بود ..کولر آوردند (( چه عجب ! )) ولی نه برق داشتیم نه آب.. بهمون آب و برق دادن زورکی.....به مناسبت دهه ی فجر شوفاژ مدرسه شروع به کار کرد.. هرجوری بود تونستیم دست همسایگان را در مسابقات علمی از پشت ببندیم.. پشت سر هم افتخار.. انتخاب یزدی به عنوان یکی از اعضای ۶ نفره ی تیم المپیاد ایران... رتبه آوردن دوستام در خوارزمی... موفقیت بچه های روبوکاپ در مسابقات کشوری و ایران اپن... قبول شدن دسته جمعی دوستان در المپیاد ها ( کامپیوتر و ریاضی ) ، حالا مسابقات دیگه مثل مسابقات فرهنگی- هنری که گل کاشتیم بماند...
خلاصه روزای خوب و خوشی را طی یکسال گذروندیم... توی شادیهامون و غمهامون کسی رو تنها نذاشتیم..دست استبداد را کوتاه کردیم....فتنه های اطرافیان را برای به هم زدن جو مدرسه خنثی کردیم... در کل یک سال تحصیلی را با غم یا شادی به پایان رساندیم.... مهم این بود که گسستن ریسمان دوستی بین ما پسران کار ساده ای نبوده ، نیست و نخواهد بود..همین اصلشه....
در پایان اینجوری میگم:
"در کلاس محبت ، پشت نیمکتهای صمیمیت درس عشق و دوستی و یکی شدن را آغاز کردیم....
حال به آخرین درسش رسیدیم..درسی که خوبست تو هم آنرا بدانی..:
عشق باید ورزید به همسفر زندگی و باید ماندگار بود در قلب یاران..
پس ای دوست ! ای مهربان ! ای همسفر !
همیشه به یاد تو خواهم بود وهیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد..... "
" به دنبال روزنه ای می گردم در کوچه پس کوچه های خیال پرواز می کنم و تنهایی خود را در لا به لای اشکهایم پنهان می کنم....
گله دارم از همه ی نیرنگ ها . از ادمهایی که فقط خود را می بینند....
ای کاش میشد آیینه ها رو در هم شکست..."
خوشحالم که متن من این لیاقت رو داشت که شما تا پایانش رو بخونین... مرسی از لطفتون... نظراتتون مثل همیشه راهگشای من خسته خواهد بود..... با تشکر